هرلحظه بامن باش

این بار تیتر خبر این بود: مدیر عامل ایسنا برکنارشد!

آدما چقدر زود تقاص کارهاشون رو میدن! شاید هیچ وقت فکر نکنیم که باید خیلی زود به خاطرحرفای ناحقی که به دیگران نسبت میدیم، پاسخگو باشیم .از قدیم گفتن هیچگاه به جایگاه و مقامی که داری،دل نبند و همیشه در تلاش برای به جا اوردن شکرانه جایگاهت باش!

تو این شرایط حال و روز اونایی که بچه ها رو به استعفای دسته جمعی دعوت می کردن و میگفتن اگه مدیرعاملو عوض کنین،یه لحظه هم تو ایسنا کار نمیکنیم! دیدنیه!

آقایون حالا همون موقعیه که همیشه ازش حراس داشتین! همون زمانی که میترسیدین یه روز از راه برسه و مجبور بشین میزی رو که دو دستی بهش چسبیدین رها کنین و برین! الان وقت عمل کردن به تهدیدها و گنده گویی هاتونه! پس نشون بدین که چقدر حرفتون، حرفه!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات () |

امسال نمایشگاه مطبوعات حال وهوای متفاوتی داشت!جای خالی شرق، هم میهن،کارگزاران و ایلنا از یه طرف و چهره های غمگین و پژمرده دوستانی که به خاطر توقیف رسانه هاشون، مجالی برای به زبان اووردن ایده هاشون نداشتن، از طرف دیگه بغض بزرگی رو به آدم تحمیل می کرد گرچه غرفه چند روزنامه منتقد دولت هم تو نمایشگاه دیده میشد اما قیافه نمایشگاه بیشتر به کلکسیونی از رسانه های منتخب دولت تبدیل شده بوداین وسط سالن مطبوعات ورزشی که تو خرپشته نمایشگاه براشون سالن زده بودن هم دیدنی بود، ظاهرا مجریای نمایشگاه  بیشتر ترجیح داده بودن مجلات زرد تو دید بازدیدکننده ها باشن تا نشریات ورزشی!

کل نمایشگاه  یه طرف،قیافه حق به جانب یه سری آدما هم یه طرف! کسایی که به نمایندگی از بعضی رسانه های مطرح، تو نمایشگاه حاضر شده بودن و درحالیکه ادعاشون گوش فلک رو کر بوده بود به بازدیدکنندگان لبخند ملیح تحویل میدادن!غافل از اینکه بزرگترین نقششون تو رسانه ای که بهش می نازن ایجاد فضای مناسب برای خروج خبرنگارا و از هم پاشی سرویسهای خبری بوده!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات () |

غصه دار میشم وقتی می شنوم یه سری از همکارام برخلاف اون چیزی که همیشه ادعاشو دارن و ازش دم میزنن،زیر بار خواسته افرادی میرن که حاضرن به خاطر رسیدن به هدفشون هرچقدر که لازمه پول پرداخت کنن!

غمگین می شم وقتی می بینم مسئولای دولتی ونماینده های مجلس کشورم با کوچکترین پیشنهاد مالی ای ،منفعت مردم رو نادیده می گیرن و تمام تلاششون رو به کار میگیرن برای روی کار اومدن آدمی که هیچ سنخیتی با پستی که قراره داشته باشه،نداره!

حالم به هم میخوره وقتی نوچه فلان مسئول دولتی بهم زنگ میزنه و برخلاف ذهنیتی که نسبت بهم داره، پیشنهاد رشوه به ازای کارکردن خبرای مثبت رو میده تا این جوری بالادستیش به یه مقام بالاتر دولتی برسه و از این طریق جایگاه خودش هم حفظ بشه و دوباره به نون ونوایی برسه!

وقتی به وعده و وعیدهایی داده شده به روزنامه ها،خبرگزاریها و صداوسیما در ازای انجام تبلیغات مناسب برای روی کار اومدن یه فرد نالایق پی می برم،مخم سوت میکشه وبه کلم میزنه که ازین شغلی که تو این زمونه خیلی هم تمیز(!) نیست کنار بکشم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات () |

دوساعتی هست که رسیدم خونه! سفر یه روزه کرمان هرچند کوتاه وخیلی خسته کننده بود ولی خوش گذشت. اما تو این سفر جای یکی از دوستام خیلی خالی بود مخصوصا موقع آب بازی آخه به قول معروف خیس شدنش ملسه میدونین ازونجایی که سفرای کاریمون معمولا خیلی سخت و طاقت فرساست سعی میکنیم کاری کنیم که زیاد بهمون بد نگذره! به خاطر همین از هر فرصتی برای ایجاد تنوع تو سفر استفاده می کنیم که یکی از جذابترینشون آب بازی با بطریهای آب معدنیه!

تو این بازی معمولا بچه ها جاخالی میدن که خیس نشن و در نتیجه همون دوستم که گفتم خیلی باحاله جای بقیه رو پر میکنه و حسابی خیس میشه! ولی این بار چون همرامون نبود به ناچار من جاشو پر کردم  البته دوستان دیگه هم ازین فیض بی بهره نموندن

یه وقت خدای نکرده فکر نکنین که منظورم نگینه ها..... نه...... اون که اصلا بابا....

خلاصه که خیلی جاش تو سفر خالی بود  گفتم با این مطلب هم یادی ازش کرده باشم،هم به قولی که بهش داده بودم عمل کنم و درموردش یه مطلب تو وبلاگم بنویسم تا معروف شه!

راستی تو این سفربازم مثل سفرای قبلی که به کرمان و بخشای صنعتی و معدنیش داشتیم با کارگرای مظلومی روبرو شدیم که با چهره های کویری وآفتاب سوختشون با پلاکارداشون درخواست سهامدار شدن رو از محرابیان،سرپرست وزارت صنایع داشتن  غافل ازین که این آقا برای جلب نظر نمانده شهرشون به اونجا اومده تا بلکه اینجوری بتونه رای اعتماد لازم رو برای وزیرشدنش از مجلس بگیره

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات () |

تاحالا جون کندن کسی رو ندیده بودم! اما امشب ......

خیلی بد بود..... حدودای ساعت 11 نزدیکای خونه بودم که دیدم یه پیکان با یه موتوری تصادف کرده و یه پسر 25،20 ساله رو زمین دراز شده و کلی از سرش خون ریخته بیرون. دست و سر پسر بیچاره چند بار لرزید و بعد آروم سرجاش موند....  صحنه خیلی بدی بود و تا الان که این مطلب رو مینویسم یه لحظه از جلوی چشمام کنار نرفته.

شاید اگه کلاه ایمنی داشت نمیمرد. هرچند همیشه به تقدیر و سرنوشت معتقد بودم ولی خوب آدم تا حد زیادی تو تعیین سرنوشتش نقش داره. با دیدن اون صحنه قبل از هرچیز یاد خونواده و کسایی افتادم که چشم به راهش بودن و حالا با یه تلفن باید برن جنازه عزیزشونو تحویل بگیرن. راستش هیچ وقت دوست نداشتم تو وبلاگم مطالب غم انگیز بنویسم ولی این بار این کار رو کردم تا بگم توروخدا مواظب خودتون باشین. آدمای زیادی هر روز چشم به راهتونن، ناامیدشون نکنین.

نوشته شده در جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات () |